تبليغاتX
زندگی ام از آن تو نگاهت را به من ببخش

زندگی ام از آن تو نگاهت را به من ببخش

خیال یعنی تو.....

 

گاهي دلم مي گيرد...


از آدم هايي كه در پس نگاه سردشان با لبخندي گرم فريبت مي دهند

 
دلم مي گيرد...

 از خورشيدي كه گرم نمي كند...و نوري كه تاريكي مي دهد

ازكلماتي كه چون شيريني افسانه ها فريبت مي دهند

دلم میگیرد... 


از سردي چندش آور دستي كه دستت را مي فشارد

و نگاهي كه به توست و هيچ وقت تو را نمي بیند

از دوستي كه برايت هديه دوبال براي پريدن مي آورد

و بعد...

پرواز را با منفورترين كلمات دنيا معني مي كند

دلم مي گيرد...

 از چشم اميد داشتنم به اين همه هيچ

گاهي حتي

                                       از خودم هم دلم ميگيرد ...

نوشته شده در ساعت 23:22 توسط هانیه| |

تو نیستی و صدای تو هوای خوب این خونه است

صدای پای عطر گل،صدای عشق دیوونه است

تو از من دور و من دلتنگ،تو آبادیو من ویرون

همیشه قصه این بوده،یکی خندون یکی گریون

همیشه قصه این بوده،تو یک لحظه تو یک دیدار

یه زخم از زهر یک لبخند،تمام عمر فقط یکبار

پس از اون زخم پروردن،پس از اون عادتو تکرار

ولی نصف یه روح اینور،یه نیمه اونور دیوار

خودت نیستی صدات مونده،صدات چشمامو گریونده

دلم روی زمین مونده،فقط ازتو همین مونده

نفس های عزیزمن،صدای پای شب بوهاست

صدای بادو بوی نخل،هوای شرجی دریاست

سکوت اینجا صدای تو،هوا اینجا هوای تو

همیشه قصه این بوده یا مرگ قصه یا آدم

همیشه عشق یعنی ابر،غروب غربت بارون

تودرمن جوشش شعری،صدای این لب ویرون

خودت نیستی صدات مونده،صدات چشمامو گریونده

دلم روی زمین مونده،فقط از تو همین مونده...

نوشته شده در ساعت 14:14 توسط هانیه| |

فقط اینو بدون دلم خیلی برات تنگ شده...

نوشته شده در ساعت 23:39 توسط هانیه| |


به خدا عشق به رسوا شدنش می ارزد...
و به مجنون و لیلا شدنش می ارزد

 

دفتر قلب مرا واکن و نامی بنویس
سندعشق،به امضا شدنش می ارزد

 

گرچه من تجربه ای از نرسیدن هایم
کوشش رود به دریا شدنش می ارزد

 

کیستم؟باز همان آتش سردی که هنوز
حتم دارد که به إحیا شدنش می ارزد

 

بادو دست توفروریختن دم به دمم
به همان لحظه برپاشدنش می ارزد

 

دل من در سبدی،عشق به نیل تو سپرد
نگهش دار،به موسی شدنش می ارزد

 

سالها...گرچه که در پیله بماند غزلم
صبر این کرم به زیبا شدنش می ارزد...

نوشته شده در ساعت 0:3 توسط هانیه| |

عادت به چشمان تو بود که کار را به مخاطره انداخت.اعتياد به شوق و

اشتياق محو شدن در دايره پر از عشوه تو بنيان را تخريب کرد
وتاروپود زندگي و زيربنا را رنگ بيهودگي زد .

قالب تمام انديشه،فکرو روياهاي من لحظاتي است که با خاطر تو ماندگار شد و همه زندگي ياد گشت.

حتي گاهي حس مي کنم عقل و ادراک فهم و شعور در پيش نام بي نام تو خود را مي بازد.


مهربان عزيز،"داون ده جينگ" مي گويد نامي که بتوان ناميد نام جاوداني نيست.


به چه بخوانمت که تو جاودانه ترين امکان ذهني.


يگانه ترين علت زندگي و ثمره رويش انديشه اي،و نتيجه دلنشين خوبي هستي.
تو عزيز تر از هر دوست و لطيف تر از هر گل.


تو نسيم بيداري،صباي هوشياري،و شميم دل نواز خاطره اي اهورايي هستي.


توپديده مقدس زمين نظر کرده اي که سبزترين امکان عالمي،توآسمانهي پرازرنگين کماني دلبري،رنگين کمان بي تکراري،چاره هزار بيچارگي،و عقيق گمشده انتظاري.


تو مرکز نگاه هاي شيداييان معرفتي.درمان يک دنيا بي قراري.

ناب ترين و نشنيده ترين آواز دورها،و آواي رويش برگها،سنبلها و سوسنهايي.
ثمره دلنشين مهر و تو اي بي نام همه چيز مني.همه من براي تو سلب مي شودو تمام موجودات ظاهر مي شوند براي رنجش و آرامش گريزي.

من نيست شده جنوني هستم که در مرداب نابودي هر دم فرو مي رود و بيهوده تلاش مي کند که بر چه حال برگردد؟؟


گاهي عذاب تن چنان مي شود که در هنگام عياني جنون و بيچارگي تشخيص عذاب و جسم بيهوده مي گردد.


جسم مي شود نسيم،مي شود ياد،مي شود سرگرداني باد در کوچه هاي لبريز هر چه غير از خويش.


عزيز دل قسمت عمر بود که در پاي تو باشد و تکليف روزها اين شد که با فکر تو طي گردد.


روزها از کلاس فرار مي آموختم تا هندسه عشق را در مکتب تو ترسيم کنم.
مي آمدم تا اکسيژن را در حوالي تو بسنجم.


مي آمدم و آمدم تا از صدايت فرکانس سنجش خود را بدانم.


ناآرام از رياضت نيمکتها گريزان بودم و از ترديد ديوارها مي گذشتم تا در هواي شوق آرام گيرم.


رياضت کش چشمت از غمزه تو تنبيه شد و در امتحان بيخودي خويش و همه تويي تو قبول.
دوان دوان،بي خبر و خبر دار آمدم تا حکايت ديده را علاجي ديده باشي.
درد جان را معالجه بنمايي.


بي قراري را فرمان قرار دهي.


اما چه سود،درد مريد آمدن و ماندن بود .برنگشتم.ةآمده بوم که بمانم و سالها ماندم.


دوان دوان آمده بودم.خرامان خرامان تنها رفتي.رفتي و پژمردم.اما انتظارم سبز ماند.و به خزان گرفتار شدم ولي چشمهايم در هر بهار به راه تو شکوفه شکوفه اشک مي بارند.


رفتي دل براي تو بهار بهار گريست و خزان خزان روييد.رفتي برنگشتي که نظاره کني چگونگي آمدن و ماندم را.


رفتي هرچه بود بردي و غمت را نهادي.


رفتي اي برنگشته به مهر،درمن يزيد حسرتهاي هميشه سبز انتظار دل درتولاي خواستن پژمرد.


اي رفته به دور از دسترس خواستن هرچه سهم من بود قد کشيدم و نرسيدم.


ديري است کروکي و رسم تو به امکان ذهن نمي آيد و دراندوه تاريخي مانده است.
يک عمر از فاصله هاي بي انجام،فاصله هاي بيگانه با رسيدن،ستبر فاصله هاي سراسر ناباوري گريسته ام.خودگشته ام فاصله و وفاداري از امکان بخت ما رخت برکشيد.


اي رفته به قهر،هوابي تو بي مقدار است و نفس بي تو بي فردا.
امروز و فرداهايم به چه اميد خواهد گذشت؟؟؟

نوشته شده در ساعت 23:22 توسط هانیه| |

از راه دور به تو عشق می ورزم تا دیگر این فاصله ها را احساس نکنی ...

از راه دور درددل های خودم را به تو می گویم... و تو را در آغوش محبت های خودم می فشارم آری

از همین دور نیز می توان دست در دستانم بگذاری..

و با هم قدم بزنیم ..

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم خاطره هایمان لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود...

این فاصله هار ا با محبت و عشقم از بین می برم و کاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی..

                  و این است برایم یک خواب،

               خواب نگاه به چشمان هم

             خواب باهم بودنمان

       آری

                 و این است یک فاصله عاشقانه... 

 

نوشته شده در ساعت 1:55 توسط هانیه| |


اگر اشک به دادم نرسد می شکنم

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

برلب کلبه محصور وجود

من در این خلوت خاموش سکوت

اگر از یاد تو یادی نکنم می شکنم

تک وتنها به خدا می شکنم ......


نوشته شده در ساعت 5:12 توسط هانیه| |

در زندگی پیشامدهایی است,

که سخت می پذیریمشان,

اندیشه هایی است که بارها و بارها باز می گردند و ذهنمان را می آزارند.

از خود بپرسیم:

آیا می توانم آن را دگرگون سازم؟

اگر می توانیم  باید به آن همت گماریم,

اگر هر آنچه در توان داشتیم  به کار گرفتیم,

و در دل پذیرفتیم که دیگر کاری از ما ساخته نیست,

رهایش کنیم تا بیش از این آزار نبینیم.

آن زمان که از تمامی اگرها و چراها آزاد گشتیم,

درسی بس گرانقدر آموخته ایم,

دریافته ایم که گرچه تجربه ای پررنج را پشت سرگذارده ایم.

اما از کوران آن پخته سر برآورده ایم,

و در نهایت آموختن اینکه...

رها کنیم آنچه نگرانمان می سازد,

حتی اگر آنچه رها کرده ایم ,

در نهایت ارزشمند شود.

                                                              باربارا کیج                 

                                                             

نوشته شده در ساعت 16:49 توسط هانیه| |

هرگز ریسمان امید را رها مکن.

وقتی احساس می کنی که دیگر تاب نداری,

جادوی امید است که به تو نیروی ادامه راه می دهد.

اعتماد به نفس را هرگز از دست مده,

تا آن زمان که باور کنی که توانایی,

دلیلی داری تا بکوشی.

هرگز مهار شاد زیستن خود را به دست دیگری مده,

بر آن چنگ بزن,

آنگاه همواره در اختیارت خواهد بود.

این ثروت مادی نیست که پیروزی یا شکست را رقم می زند.

پیروزی یا شکست در چگونگی احساس ما نهفته است.

احساس ماست که ژرفای حیات مان را نشان می دهد.

روا مدار که لحظه های ناخوشایند بر تو چیره گردند.

صبور باش و ببین که آنها در گذرند.

نوشته شده در ساعت 14:15 توسط هانیه| |

ناله ها دارم از دست این روزگار

                            که چرا اینگونه بی تو عمرم را به پایان می برد.

نوشته شده در ساعت 20:40 توسط هانیه| |

با من تنهایم  باز من غمگینم

باز من سرگردان از خود می پرسم؟

به که باید دل بست؟به کجا باید رفت؟به که باید پیوست؟

به زمینی که پر از خار است؟به دیاری که پر از دیوار است؟

یا به افسانه دوست...!

                                         گریه ام می گیرد.

نوشته شده در ساعت 18:14 توسط هانیه| |

می روم دور از تو با دنیای تو خلوت کنم

باید آخر من به این تنهایی عادت کنم

گر چه بی تو زندگی آهنگ زیبایی ندارد

می روم چون عشق من در قلب تو

جایی نداد...

                 جایی ندارد...

نوشته شده در ساعت 17:53 توسط هانیه| |

     پس از رفتتنت آرزوهایم را دفن خواهم کرد

    دفتر خاطراتم را به آب خواهم انداخت و قاب

عکس اتاقم راه به پستوی زمانه خواهم سپرد ...

نبودنت را باور خوام کرد و اجازه ورود

هیچ نگاهی را به رویاهام نخواهم داد,اما کاش

قبل از رفتنت بر گنجشک های شهر بسپاری برق

انتظار در چشمانشان نگاه دارند

شاید...

((رفتنت را برگشتی دوباره باشد))

نوشته شده در ساعت 18:23 توسط هانیه| |

      ابرها در تمام شب باریدند

      ابرها با دل من خویشاوندند... آه

      چه لذتی دارد گریه کردن

      هنگامی که دست بر گردن دوستی

      بیندازی و بغض دلت را خالی کنی

       آهای ...باتوام ...تنهایی

       من دست برگردن چه کسی بیندازم؟

نوشته شده در ساعت 12:36 توسط هانیه| |

تاروپود هستیم بر باد رفت 

                                  

       اما نرفت      

                                 

        عاشقی ها از دلم     

                

دیوانگی ها از سرم...


 

 

 

 

 

 

 

 

نوشته شده در ساعت 12:10 توسط هانیه| |

 

کاش میدانستی که در درونم چه می گذرد


طوفانیست بس عجیب که از


عمق نگاهت به درونم رخنه کرده


طوفانی که شن های بر دل نشسته ام را


کنار خواهد زد و در هر روز خود


نام تو را به گوش خواهد رساند



 

 

نوشته شده در ساعت 12:2 توسط هانیه| |

    لبخند هایت ...


            این درهای بهشت است


                              که به سویم گشوده میشوند...

 

نوشته شده در ساعت 11:58 توسط هانیه| |

 

  ساعت عشق چقدر دوستم داشت, دیروز به احترام عشق منو  تو

عقربه هایش  آنقدر می دویدند که می شد صدای نفس

 نفس زدن آن ها را شنید .آن ها دوست داشتند لحظه دیدار زودتر فرا برسد....

و تو مرا دیدی همه چیز را خراب کردی .خسته و نالان به خانه بازگشتم و دیدم 

عقربه ها نیز مرده اند آن ها آنقدر دویدند که قلبشان از حرکت ایستاد

 ...و من تا همیشه ((ساعت عشق )) را از ((عشق تو )) بیشتر دوست خواهم  داشت%

نوشته شده در ساعت 11:42 توسط هانیه| |

 

سلام آشنای مهربان و صمیمی مرا می شناسی من بیمارعشق توام و تو طبیب دل بیمار من.

می خواهم قصه عشق نا فرجامم را برایت بنویسم

قصه ای که هم قصه است و هم غصه.

من تنها بیماری هستم که برای طبیبم قصه می گویم پذیرای قصه تلخ زندگی ام باش.

گر چه من از تو فرسنگ ها فاصله دارم گرچه تو چشمان مشتاق و           عاشقم را نمیبینی اما خاک این مکان غریب بوی تو را دارد.                   

  فراموش کردن تو وآن نگاه های دلسوزانه ات برایم دشوار است ,اما...   

اما باید خوبی های تو را ,مهربانی هایت را به دست باد سپردای مهربانم

از راهی دور سطری برایم بنگار از عشق و محبت و شعری بسرا از صفا و صمیمیت .                                                                             

دوستت دارم و بدان بدون تو زندگی برایم جهنم است

من اینجا بی تو خواهم مرد . نفس کشیدن و بی تو بودن هرگز

بی تو راه رفتن ,زندگی کردن, حرف زدن, عاشق شدن, مهربان بودن, هرگز می فهمی ؟

                                          هرگز..........؟

نوشته شده در ساعت 12:56 توسط هانیه| |

...

 یک روز چه عاشقانه نگاه بر نگاه پر نیازم دوختی و چه با شکوه و حریر وار چون برگ گلی  برایم زمزمه کردی دوست دارم

 ای کاش تو لحظه را سرگرم می ساختی و من دقایق را به دیاری دیگر می فرستادم و

 پروردگار عاشقان زمان را که دوان دوان و بی وقفه راه نمایی برای فراقت به دیاری دور    دست  تبعید می کرد

 و در آن لحظه پر شور من و تو به ابدیت پیوند می خوردیم

 باور کن!

 باور کن و بنگر که چگونه نگاهم هم اکنون نیز مشتاق نگاه پر احساس توست و بر دقایق خورده  می گیرد که چرانمیگذارد تا من به تو !

 به تو که در دوردست ها انتظارم را عاشقانه میکشی دست یابم...

 میدانم هنوز قلبت از شور عشقی عاشقانه در قلبم می کوبد و دیوانه تر نام تو را بر دیواره   قلبم  حکاکی می کند

 می دانم چشمان پر حرارت از گرمی عشقمان چگونه نوازش گرانه بانوی نرم و لطیف نسیم رامی نگرد و بوسه ی ابدیت را بر لبان او مهر می زند تا بر لبان و گونه های سرد و یخ زده ام  که انتظار پیوند تو آرام آرام بی جان می شوند هدیه آورد...

 می دانم هنوز قلبم که در سینه نهفته تو را فریاد می زندو قلب تو در سینه عشقمان را مضلت بی  پایان و جاودان تپش عاشقانه اش را بر عالمیان آشکار می نماید.

 برای نسیم بخوان... بخوان تا زمزمه های عاشقانه ات وجودم را گرم نگهدارد ... بخوان و بگو  که در انتظارم شعله های عشقمان را در نی نی نگاهت گرم و سوزان باقی نگه می داری تا من   نیز به تو پیوند خورم ...

  پیوندی دوباره اما جدا نشدنی همچو قلب های عاشقمان که عاشقانه می تپد و سرود عشق را بر    لبانمان جاری می سازد...

نوشته شده در ساعت 12:45 توسط هانیه| |

در آن روز که میپنداشتم تنها خدا و عشق پایان نمی گیرند تو را به خلوت خدایی خیالم دعوت کردم تو آمدی و مثل یک واژه گرم و روان در سطر خاموشم جاری شدی.نقطه پایانی شدی بر انتهای خط تنهاییم . تصویری شدی درون قاب چشم من و برای همیشه جاودانه شدی

چقدر همه جا خاکستری است چقدر همه چیز و همه جا بی رنگ است تو نیستی ,پس هیچ چیز نیست

و من بدون تو چشمانم خالیست.

می اندیشم :سرانجام من چه خواهد شد؟

و تو نیستی تا چون مانعی در برابر هجوم نفس گیر هزاران سوال بی پاسخ یاری ام دهی تو نیستی تا بهانه ای باشی برای بودن

برای ماندن...

نوشته شده در ساعت 12:40 توسط هانیه| |

      هنوز هم نمیدانم که چرا تو خود را

      مسئول تقدیر دانستی

     چرا تو فکر کردی که باید

     تاوان همه کس را بدهی

     جز ان که هر چه کردی و گفتی

     نشان از صداقت داشت

   پس به کدامین گناه ناکرده

   سال های عمر را

   تنها به خاطر دیگران

   با هیچ معمله کردی

 

نوشته شده در ساعت 12:32 توسط هانیه| |

 

با عاشقان ای گل سر یاری نداری

گویم اگر بوی وفا داری نداری

دامن ز مهر و محبت کشیدم

کز مهربانی در زندگانی ,سودی ندیدم

اشک ندامت زچشمم گشودی

خوابم ربودی با آن که بودی, صبح امیدم

رفتی و آتش زدی محفلم را

چون تار مویت شکستی دلم را

فغان, کز محبت نداری نصیبی

سراپا فریبی

می نابی اما,به جام رقیبی

سراپا فریبی

به جز اشک غم یاری ندارم

به آسودگان, کاری ندارم

عشق تو باشد به عالم غم من

ای مایه ی غم ,ببین حالت من

دردا که عشق آتشین

جز خون دل حاصل نداره

سرگشته چون موجم ولی

دریای غم ساحل ندارد

نوشته شده در ساعت 12:27 توسط هانیه| |

 بی تو ماکیان های خانه ام اول بهار نخندیدند

 آن مرد هم در بهار نیامد

 سارا و دارا هم بی توپ و تو قد کشیدند

 بابا هم آب نداد

   نان نداد

 همیشه آخر قصه ها را می بازیم

چتر عشقت را برایم بگستران

 تا رهگذر قامت عریانم زیر باران نامردی ها تر شود

حوالی خانه ی من پنجره ها با باران می گریند

 قصه های من یا شبند

 با خواب خورشیدی می بینند

 هم اکنون قصه ی من هیچ کلاغی ندارد

 تا به خانه اش برسد

 قصه ی من تهایی است

 تنهای ___ تنها

 این سرنوشت است نه سرگذشت

 پس میتوان آنرا تغییر داد

 حرف هایم را باور کن...

نوشته شده در ساعت 12:17 توسط هانیه| |

دلم گرفت...

 از آدم هایی که میگن دوست دارم اما معنی شو نمیدونن

, از آدم هایی که میخوان مال اونا باشی اما خودشون مال تو نیستن

, از اونایی که زیر بارون برات میمیرن

, اما وقتی آفتاب می شه همه چیز یادشون می ره.

 

نوشته شده در ساعت 12:13 توسط هانیه| |

 موقعی که میخواستمت میترسیدم نگات کنم

 وقتی که نگات کردم می ترسیدم عاشقت بشم

 وقتی که عاشقت شدم می ترسیدم از دستت بدم

نوشته شده در ساعت 12:7 توسط هانیه| |

Design By : Mihantheme